به ياري خــــــدا هر آنچه را كه به ديده زيباست ساخته ايم
(خشايار شا)

شعــرلاخ

 

این دو لنگه را از یک اردوگاه اسرای عراقی در حوالی شهر اراک، به یادگار نگاه داشته ام. می گویند شاعرش ابونواف است و راوی اش یک اسیر داوطلب عراقی بود.

عَلمتـه نظم القوافی فلما نَظَمَ قافیته هَجانیٍ

و عَلمتـه  رَمی فلما اشتد ساعده رَمانی

من به او نظم و قافیه یاد دادم، او با همان نظم و قافیه مرا هجو کرد

من به او تیر اندازی آموختم او [ با همان تکنیکهایی که یادش داده بودم ] بازوانش را محکم ساخت و مرا نشانه رفت.

چه روزگار ناخوشی! نگو که سنگ می شوی

بساز با پلشتی اش ببین قشنگ می شوی

قلندرانه گفته ام قلندری کنی اگر

همه تفنگ می شوند و تو پلنگ می شوی

نرو نرو- نیا نیا – نکن نکن – نبو نبو

بزن از این شراب نه ، که شوخ و شنگ می شوی

نجو خلیج و رود را و موج بی وجود را!

به برکه فکر کن پسر،خودت نهنگ می شوی!!!

تو اقتدا نکرده ای مگر به روی پشت ما؟

نظر نکن به دور و برِ، اسیر جنگ می شوی

.

چه روزگار دلکشی چه مردمان گل وشی

سرت به سنگ می خورد کمی زرنگ می شوی.

_________

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۶ساعت 14:48  توسط ناصـــــر صـــــارمی  |