این دو لنگه را از یک اردوگاه اسرای عراقی در حوالی شهر اراک، به یادگار نگاه داشته ام. می گویند شاعرش ابونواف است و راوی اش یک اسیر داوطلب عراقی بود.
عَلمتـه نظم القوافی فلما نَظَمَ قافیته هَجانیٍ
و عَلمتـه رَمی فلما اشتد ساعده رَمانی
من به او نظم و قافیه یاد دادم، او با همان نظم و قافیه مرا هجو کرد
من به او تیر اندازی آموختم او [ با همان تکنیکهایی که یادش داده بودم ] بازوانش را محکم ساخت و مرا نشانه رفت.
چه روزگار ناخوشی! نگو که سنگ می شوی
بساز با پلشتی اش ببین قشنگ می شوی
قلندرانه گفته ام قلندری کنی اگر
همه تفنگ می شوند و تو پلنگ می شوی
نرو نرو- نیا نیا – نکن نکن – نبو نبو
بزن از این شراب نه ، که شوخ و شنگ می شوی
نجو خلیج و رود را و موج بی وجود را!
به برکه فکر کن پسر،خودت نهنگ می شوی!!!
تو اقتدا نکرده ای مگر به روی پشت ما؟
نظر نکن به دور و برِ، اسیر جنگ می شوی
.
چه روزگار دلکشی چه مردمان گل وشی
سرت به سنگ می خورد کمی زرنگ می شوی.
_________
