
« جنگ را ما شروع كرديم »
عنوان کتابی است به روایت و نویسندگی من، حاوی پارهای از یادداشتهایم پیرامون زندگی اسرای جنگی در ایران. این کتاب یکصدو ده صفحه ای، هفت داستان مستند را در بر میگیرد و توسط انتشارات پیام آزادگان روانه بازار گردیده است. مجموعهی کاملتر از گزارش های داستانیام در همین موضوع مراحل پایانی ویرایش را میگذراند. ضمناً نگاه روزنامه اعتماد 91/11/14 را در این خصوص ببینید:
www.magiran.com/npview.asp?ID=2671351
نمایشگاه کتاب تهران: شبستان ـ راهرو 26 ـ غرفه یک انتشارات پیام آزادگان
یک داستان از کتاب:
مرداد ماه 1361
انگار که آن همه ستاره با جلوداری و کارگردانی ماه آمدهاند تا مستندی از اینسو و آنسوی سیمهای خاردار بسازند. این سو که ما بودیم و آنسوکه دشمنان در بندمان. اگر چه یکروز، اسیری مسیحی در یکی از کمپهای اردوگاهی دیگر به من گفت: « ما هر دو همدیگر را از پشت سیم خار دار میبینیم، پس هردوی ما اسیریم.» اما زیبایی گفتهی او فقط در قالب کلام و یک تعبیر شاعرانه بود. زیرا او سیم خاردار را هم در پیش روی داشت و هم در پشت سر.
شب کویر با همه ی سکوت و سر به زیریاش ، شبی خسته و سرشار از فریاد است. بعضی از اسرا دارند ستاره ها را میشمارند یا کهکشان راه شیری را به هم نشان میدهند. به هر حال آنها نظامی اند و احتمالا جهات اربعه برایشان مهم است اما بعید میدانم که به فرار از اینجا حتی فکر کنند. از این زاویه ای که من ایستادهام چادر پزشک عراقی مشخص است چون لامپ بزرگتری در چادر او نصب شده و مثل اینکه خیمهاش نسبت به سایرین بزرگتر است.
دکتر، جوانی چاق بود و در یک چادر به صورت انفرادی زندگی میکرد. غالب اوقات را در خواب می گذراند و کمتر با دیگران تماس می گرفت، غرور شغلی اش را میخواست به هر حال حفظ کند و از همان ابتدا سازگاری با موقعیت اسارت برایش بسیار سخت بود.
کنار دکتر در چادر دیگری، مهندس کامل، روزگار می گذرانید. او مردی چهل و چند ساله بود با موهای جوگندمی و بیشتر متمایل به سفید که پیرتر نشانش می داد. هرگز خنده های بلند از حنجره و لبهایش جدا نمي شد. او به اقرار خود، مهندس آرشیتکت بود و اطلاعات جامعی هم در این رشته داشت. کامل، بر اثر اصابت ترکش به آلات تناسلی اش مجروح شده بود به همین دلیل، همیشه یک کیسه ی ادرار در دست یا کنار خود داشت. روحیه اش قوی بود و به همه می گفت: «این هم قسمتی از زندگی است.»
شبها تا دیر وقت صدای قاه قاه خنده اش تا دژبانی کمپ به گوش می رسید. چند تا نقشه ی ساختمان هم برای زمین های من با مساحت هایی خیالی که در رویا داشتم به صورت کامل کشید. تمامی سیستم های ضروری در یک ساختمان در آن تنظیم شده بود. زیر آنها می نوشت: یک نقشه ی کامل توسط کامل. اگر چه آن نقشه ها فقط در حد ترسیم بود و انجامشان هرگز محقق نگردید اما سببی شد تا امروز یادش کنم. دوستانش می گفتند او نقشه ی پادگانهای مرزی و بیمارستان های زیرزمینی را در خط مقدم جنگ می کشیده و شیوه ی کار او،کشیدن نقشه، همزمان با ساخت و ساز بوده است.
کامل به هیچ وجه میل نداشت چیزی از جنگ بگوید یا بشنود حتی یک روز به من میگفت: «حُسن اینجا بودن این است که از جنگ و کشورم بی خبرم.» شايد اين احساس بسياري از عراقي هايي بود كه من مي ديدم با اين تفاوت كه كامل، برخورد علمي تري با موضوع داشت و به اين نتيجه رسيده بود كه بيش از هر چيز فقط به حرفه و زندگي اش در لحظه فكر كند.
به نظر نمي رسيد كه در آن فضاي ملال آور و دلگير، دارد به راحت بودن تظاهر مي كند. شايد آن روزها را بخشي از زندگي حرفه اي اش به حساب مي آورد. شايد هم خارج از اينجا دلبستگي و جا مانده اي نداشت. هر وقت از زندگیاش پرسیده میشد، بحث را زیرکانه عوض میکرد و به هیچکس از زندگی قبل از اسارتش چیزی نمیگفت.
مهندس دیگری در چادر کامل زندگی میکرد که بر خلاف او، دل مشغولی های متفاوتی داشت و جز فکر کردن به آینده و ترسیم تخیلات خود، نقشه ای را در سر نمی پروراند. او را یوشع، صدا می زدند و اسیری بود که وجود خودش را در اینجا با تحلیل های دقیق تر زیر سوال می برد. یک شب از کامل سوال کردم: چرا قهقهه هایت را به دوست عبوست تزریق نمیکنی؟ گفت: «کار من طبابت نیست من مهندسم.»
پرسیدم: چرا خنده هایت را معماری نمیکنی تا یوشع در سایه اش بنشیند؟ گفت: «او قصرنشین است در ساختمانهای من جایش نمیشود.» (جاهایی را که متوجه نمي شدم یک اسیر کُرد ترجمه میکرد ).
گفتم: مهندس، مهندس است چه کاخ بسازد، چه کلبه. برایش قصر بساز.
خندید و گفت: « اصلاً از خودش بپرس.» یوشع، گفتگوهای ما را می شنید اما تردید داشت که وارد ماجرا بشود یا نشود.
کامل خنده ی بلندی سر داد و گفت: « یوشع ، آقای ناصری از جان ما چه میخواهد؟» دوباره خندید و دستش را به نشانه ی شوخی به آرامی دو بار روی شانه ی من زد. ( منظورش از آقای ناصری، من بودم. برای عراقی ها کافی بود به آخر اسم کوچکت یک حرف« ی » اضافه کنند و صدایت بزنند) یوشع، آهسته از چادر بیرون آمد و با سر احترام گذاشت و حالتی به خود گرفت که انگار چیزی نشنیده است.
پرسیدم: یوشع، چرا رفیقت این قدر می خندد ، ما فردا میخواهیم همه شما را تیرباران کنیم و باید از کامل شروع کنیم.
کامل دوباره خندید و گفت: « فردا دیر است فقط اگر اجازه بدهید مرده ام هم خواهد خندید.» این را گفت و با تعارف، آرام رفت داخل چادرش.
یوشع ، بلند قد و خوش سیما بود با چشمان درشت و چهره ای که هیچ رگه ای از کینه در آن پیدا نبود. کمتر با کسی صحبت میکرد در ساعت توزیع غذا ته صف می ایستاد. به نظر می رسید که برای هیچ کاری عجله ندارد .
من به دنبال فرصتی بودم برای دست بردن به دل کسی که با دیگران فرق داشت. پرسیدم: چه خبر یوشع؟
نگاهی به بالا انداخت. آسمان پر از ستاره بود و کهکشان راه شیری آن قدر شفاف ظاهر شده بود که انگار، هرکول همین حالا شیشه ی شیرش را به آن بالا پرت کرده است. نمی دانم آن لحظه در آسمان چه دید که نفسش سنگینی کرد و بدون خداحافظی و فقط با تکان دادن یک دست از من جدا شد و به خیمه اش رفت. شاید در آن عظمت که بالای سرش دید، خود را خیلی ناچیز و غریب یافت و احساس کرد برای ماندن در یادها، وجود درشتی نیست. شاید هم تمام زندگی اش مثل برق از جلو چشمش عبور کرد.
من هم به شیوه ی یوشع، نیم نگاهی به آسمان انداختم اما نفسم تنگ نشد. شکوه آن پهنه ی زیبا برای لحظه ای بسیار کوتاه و در پیوند با غمهای ریز، مرا گرفت. خوشحال بودم از این که چه اندازه در برابر آن دوردستهای بالای سرم ناچیزم پس حتما دیگر کسی به حساب آدم خردی مثل من نخواهد رسید. چند بار زمین و آسمان را برانداز کردم و هیچ چیز هم مثل برق از جلو چشمم نگذشت. . .. ادامه دارد....
