به ياري خــــــدا هر آنچه را كه به ديده زيباست ساخته ايم
(خشايار شا)

شعــرلاخ

  من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل

 

من و خدا و توّهم،کنار یک ساحل

و عقل کشتی من بود تا کمر در گل

قُرُق نمی شود انگار این زمین هرگز

برای من و خدا، بی توهّمی حایل

همیشه می زند و من همیشه می رقصم

به یکهزار و یک اکتاو خارج از حامل

تمام کل کل من با خدا فقط این بود:

چرا تسلسل من تو و تو من باطل؟

مگر نه نقش من و گندم و بهشتت را

خودت کشیدی و دادی و کرده ای مشکل!

خدا به خنده به من گفت بچه ی آدم

همین که زاده شدی از نژاد یک قاتل

 

اگر چه از سر من دست بر نمی داری

من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل

من و خدا و تفاهم به شعر خندیدیم

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فاعل
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ساعت 10:21  توسط ناصـــــر صـــــارمی  | 

با شادباش نوروز برگردان به فارسی: ناصر صارمی

برای نخستین پست بهاری ، شعری از رابرت فرنسیس امریکایی ترجمه کرده ام. آغاز خوبی است نه؟

تــــــــــازی

زندگی ، این سگ شکاری

دو رنگ

مِی آید به مرز من ، تا

یا پاچه ام را بگیرد

یا دوستم باشد

قصدش را نمی دانم

زمانی که جهیده است

بر دستهای عریان من

که بلیسد و یا گاز بگیرد

می مانم در این رهگذر

به تماشای رخدادهای زندگی. ترجمه بفارسی:

ناصر صارمی THE HOUND

Life the hound

Equivaocal

Comes at a bound

Either to rend me

Or to be friend me

I cannot tell

The hound's intent

Till he has sprung

At my bare hand

With teeth or tongue

Meanwhile I stand

And wait the event.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۸۷ساعت 1:26  توسط ناصـــــر صـــــارمی  |