| من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل
من و خدا و توّهم،کنار یک ساحل و عقل کشتی من بود تا کمر در گل قُرُق نمی شود انگار این زمین هرگز برای من و خدا، بی توهّمی حایل همیشه می زند و من همیشه می رقصم به یکهزار و یک اکتاو خارج از حامل تمام کل کل من با خدا فقط این بود: چرا تسلسل من تو و تو من باطل؟ مگر نه نقش من و گندم و بهشتت را خودت کشیدی و دادی و کرده ای مشکل! خدا به خنده به من گفت بچه ی آدم همین که زاده شدی از نژاد یک قاتل □ اگر چه از سر من دست بر نمی داری من و خدا به تفاهم رسیده ایم ای دل من و خدا و تفاهم به شعر خندیدیم مفاعلن فعلاتن مفاعلن فاعل |
با شادباش نوروز برگردان به فارسی: ناصر صارمی
برای نخستین پست بهاری ، شعری از رابرت فرنسیس امریکایی ترجمه کرده ام. آغاز خوبی است نه؟
تــــــــــازی
زندگی ، این سگ شکاری
دو رنگ
مِی آید به مرز من ، تا
یا پاچه ام را بگیرد
یا دوستم باشد
قصدش را نمی دانم
زمانی که جهیده است
بر دستهای عریان من
که بلیسد و یا گاز بگیرد
می مانم در این رهگذر
به تماشای رخدادهای زندگی. ترجمه بفارسی:
ناصر صارمی THE HOUND
Life the hound
Equivaocal
Comes at a bound
Either to rend me
Or to be friend me
I cannot tell
The hound's intent
Till he has sprung
At my bare hand
With teeth or tongue
Meanwhile I stand
And wait the event.
