به ياري خــــــدا هر آنچه را كه به ديده زيباست ساخته ايم
(خشايار شا)

شعــرلاخ

بی بی ببین كه چه سنگی به سینه ام

مانده است و می كشمش تا دفینه ام 

شاید به بار تو ویران شوم اگر

این خشت بركشم  از لای چینه ام

این زندگی تـــــه حكمش به فضل بود

تا آن زمان كه تو بودی مدینه ام

چیزی به هیچ بدهكار كرده ای

شاهی كه من شدم و بی خزینه ام 

ما را بگیر تو سرباز  اجنبی

تا از دلت نرود گر چه كینه ام 

بد جور بُر زده چشمت سر مرا

بد جور بر تن خاجت قرینه ام

یك دست  مانده كه بالا بیاورم

از بس كه رفته به بالا هزینه ام

آن دست آخری یادت هنوز هست؟!

برگ ردی كه زدی روی سینه ام

........

می خواستم، دلم اما رضا نداد

پاكت كنم فقط از پس زمینه ام.

ــــــــــــــــــــــــــــ...........

منّت میكشم اگر یك عنوانی برای این غزل پیدا كنید .خیلی...

مرا با خبر كنید شاید هم برای مطلوب ترین ویكی هم برای نامرغوبترینش كاری كردم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۸۶ساعت 13:49  توسط ناصـــــر صـــــارمی  | 

دلم تنگ ، فــــــائز

 

 پسر خوانده ام – نــي – هياهو  ندارد

 و چشم غزل – دخترم – سو ندارد

 عجب تنگدستم چه رودست خوردم

از آن دستها يي كه يك مو ندارد

پلي بودم آنروز و اينك خرابش

 هماني كه با پشت سر خو ندارد

 غمم مثل تهران بزرگ و دل اما

 بَشاگَرد*تنهاست دلجو ندارد

 دو تا قطب همنام و از هم فراري!

كه آن سكه ي قلب يك رو ندارد

 چه آرام آمد ، چه موجي به سر زد

 كسي را كه بازو و پارو ندارد

 تكاند از من او آبرو را به چشمي

 كه فهمي ز بلواي ابرو ندارد

سر من به صلح است حوّای جنگی

ذوالاکتاف شهر تو  بازو ندارد

 دلم تنگ ، فائز بخوان كهنه شعري

كه دل دارد و خال و گيسو ندارد

 چه سرماي لوطي كشي زد به شعرم

كه حتي گل يخ بر و بو ندارد...........ندارد.........ندارد

 

 *دهكده اي رفته از ياد و كاملا بيگانه با مدنيت و البته مكشوفه در اوايل دهه ي شصت در شرق کشور.. خوب است در باره اش بيشتر بدانيم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر ۱۳۸۶ساعت 18:29  توسط ناصـــــر صـــــارمی  |