پسر خوانده ام – نــي – هياهو ندارد
و چشم غزل – دخترم – سو ندارد
عجب تنگدستم چه رودست خوردم
از آن دستها يي كه يك مو ندارد
پلي بودم آنروز و اينك خرابش
هماني كه با پشت سر خو ندارد
غمم مثل تهران بزرگ و دل اما
بَشاگَرد*تنهاست دلجو ندارد
دو تا قطب همنام و از هم فراري!
كه آن سكه ي قلب يك رو ندارد
چه آرام آمد ، چه موجي به سر زد
كسي را كه بازو و پارو ندارد
تكاند از من او آبرو را به چشمي
كه فهمي ز بلواي ابرو ندارد
سر من به صلح است حوّای جنگی
ذوالاکتاف شهر تو بازو ندارد
دلم تنگ ، فائز بخوان كهنه شعري
كه دل دارد و خال و گيسو ندارد
چه سرماي لوطي كشي زد به شعرم
كه حتي گل يخ بر و بو ندارد...........ندارد.........ندارد
*دهكده اي رفته از ياد و كاملا بيگانه با مدنيت و البته مكشوفه در اوايل دهه ي شصت در شرق کشور.. خوب است در باره اش بيشتر بدانيم.
