به ياري خــــــدا هر آنچه را كه به ديده زيباست ساخته ايم
(خشايار شا)

شعــرلاخ

دلم تنگ ، فــــــائز

 

 پسر خوانده ام – نــي – هياهو  ندارد

 و چشم غزل – دخترم – سو ندارد

 عجب تنگدستم چه رودست خوردم

از آن دستها يي كه يك مو ندارد

پلي بودم آنروز و اينك خرابش

 هماني كه با پشت سر خو ندارد

 غمم مثل تهران بزرگ و دل اما

 بَشاگَرد*تنهاست دلجو ندارد

 دو تا قطب همنام و از هم فراري!

كه آن سكه ي قلب يك رو ندارد

 چه آرام آمد ، چه موجي به سر زد

 كسي را كه بازو و پارو ندارد

 تكاند از من او آبرو را به چشمي

 كه فهمي ز بلواي ابرو ندارد

سر من به صلح است حوّای جنگی

ذوالاکتاف شهر تو  بازو ندارد

 دلم تنگ ، فائز بخوان كهنه شعري

كه دل دارد و خال و گيسو ندارد

 چه سرماي لوطي كشي زد به شعرم

كه حتي گل يخ بر و بو ندارد...........ندارد.........ندارد

 

 *دهكده اي رفته از ياد و كاملا بيگانه با مدنيت و البته مكشوفه در اوايل دهه ي شصت در شرق کشور.. خوب است در باره اش بيشتر بدانيم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر ۱۳۸۶ساعت 18:29  توسط ناصـــــر صـــــارمی  |